|
.::www.vma70.blogfa.com::.
|
||
|
تفریح و سرگرمی |
كنار سيب و رازقي نشسته عطر عاشقي من از تبار خستگي بي خبر از دلبستگي عـــــــــــاشقم
ابر شدم صدا شدي شاه شدم گدا شدي شعر شدم قلم شدي عشق شدم تو غم شدي
ليلاي من درياي من آسوده در روياي من اين لحظه در هواي تو گمشده در صداي تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در باروون تو
مجنون ليلي بي خبر در كوچه هايت دربه در مست و پريشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شايد كه روزي عاقبت آروم بگيرد در دلم
كنار هر ستاره اي نشسته ابر پاره اي من از تبار سادگي بي خبر از دلدادگي عـــــــــــاشقم
ماه شدم ابر شدي اشك شدم صبر شدي برف شدم آب شدي قصه شدم خواب شدي
ليلاي من درياي من آسوده در روياي من اين لحظه در هواي تو گمشده در صداي تو من عاشقم مجنون تو گمگشته در باروون تو
مجنون ليلي بي خبر در كوچه هايت دربه در مست و پريشون و خراب هر آرزو نقش بر آب شايد كه روزي عاقبت آروم بگيرد در دلم
کاشکي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم ...
کاشکي کيبوردت بودم هميشه در انگشتات بودم ...
کاشکي هدفونت بودم هميشه در گوشت بودم ...
کاشکي موست بودم هميشه تو مشتت بودم ...
کاشکي پسوردت بودم هميشه توي فکرت بودم...
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذيت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که ، وقتی صدات می زد ، محل نميگذاشتي و فرار می کردی
وقتی که 3 ساله بودی، اون ، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق ، ازش تشکر می کردی
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و ديوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدي چقدر هنرمندي !
وقتی ...
برای دیدن باقی سالها به ادامه مطلب رجوع شود.
نظر شما تقویت کننده این وبلاگ است.
|
|