|
.::www.vma70.blogfa.com::.
|
||
|
تفریح و سرگرمی |
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذيت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که ، وقتی صدات می زد ، محل نميگذاشتي و فرار می کردی
وقتی که 3 ساله بودی، اون ، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق ، ازش تشکر می کردی
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و ديوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدي چقدر هنرمندي !
وقتی ...
برای دیدن باقی سالها به ادامه مطلب رجوع شود.
نظر شما تقویت کننده این وبلاگ است.
متن کامل کتیبه حقوق بشر
اينک که به ياري مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهاي جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام مي کنم که تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آئين و رسوم ملتهائي که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائي که من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتي تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزي که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسي به ديگري ظلم کند و اگر شخصي مظلوم واقع شد من حق وي را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
تا روزي که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزي که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصي ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد وي را به کار وا دارد.
من امروز اعلام مي کنم که هر کسي آزاد است که هر ديني را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسي را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند.
من اعلام مي کنم که هر کس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيري که يکي از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کل ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه اي مرتکب تقصير مي شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران.
من تا روزي که به ياري مزدا زنده هستم و سلطنت مي کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگي بايد به کلي از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجراي تعهداتي که نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
جشن : در اعتقادات زرتشتیان و ریشه یابی محققان کلمه جشن از واژه یشن، یشت که بخشی از اوستا می باشد آمده و به معنای عبادت خداوند است و به همین خاطر است که شادی و جشن عنصر های جدانشدنی از آیین بهی می باشد.
نــــــوروز
نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن، پر شكوه ترين جشن بهاري در جهان بوده است. نوروز بهارانه اي است كه روايت هاي تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است . نوروز جشن شروع فروردين يا « فرودگان » است كه ياد آور اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب ، ارواح پاك مردگان ، براي ديدار وضع زندگي و احوال بازماندگان به زمين فرود مي آيند و در خانه و آشيانه خويش سرگرم تماشا و سركشي مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و ساكنان آن راحت و شاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند، اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .
درباره پيدايش نوروز در روايتي ديگر چنين آمده است كه نيشكر را جمشيد در اين روز يافت و مردم از كشف خاصيت آن متحير شدند، پس جمشيد دستور داد تا از ( شهد آن ) شكر ساختند و به مردم هديه دادند، از اين رو آن را نوروز ناميدند .
همچنين، روايت شده كه اهريمن ، بلاي خشكسالي و قحطي را بر زمين فرو نشانيد . اما، جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد . آنگاه خشكسالي، قحطي و نكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت با بازگشت وي درختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند . پس مرد م اين روز را « نوروز » خواندند و هر كس به يمن و مباركي در تشتي جو كاشت و اين رسم سبزه نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان به امروز باقي مانده است . در خيام نامه آمده است :
« چون از اميري جمشيد 421 سال گذشت ، جهان از او يكسره راست همي آمد .ايران و ايرانيان هم مطيع و مريد او شدند تا بفرمود گرمابه هاي بسيار ساختند و سيم و زر از معادن بر آوردند و ديباي ابريشمي بافتند كه آن روز ، روز اول « حمل » بود . پس جشني بر پا ساخته و نوروزش نام نهاد تا هر سال چو فروردين آيد ، آن روز را جشن گيرند» . در ميان اقوام آريايي كه وارد ايران شدند ، جشن سال نو در اصل به دو شكل زير بوده است :
آريايي ها در روزگاران باستاني داراي دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما، شامل دو ماه و فصل گرما ، شامل ده ماه مي شد . ولي پس از مدتي ، تابستان داراي هفت ماه و زمستان داراي پنج ماه شد . در هر يك از اين دو فصل، جشني برگزار مي كردند كه هر دو اين جشن ها را آغاز سال نو تلقي مي كردند . در جشن اول، كه به هنگام آغاز فصل گرما ؛ يعني به هنگامي كه گله ها را از آغل به چمن هاي سبز و خرم مي كشانيدند و از ديدن چهره گرمابخش خورشيد شاد مي شدند. جشن دوم، با شروع سرما آغاز مي شد . در اين ايام گله را به آغل باز مي گرداندند و با توشه هاي اندوخته از آنها نگهداري مي كردند . بر اساس شواهد و قرا ئن ، جشن نوروز حتي به هنگام تدوين، بخش كهن اوستا نيز در آغاز بهار بر پا مي شده و شايد به نحوي كه اكنون بر ما معلوم نيست آن را در برج مزبور ثابت نگاه مي داشتند .
عيد نوروز شش روز متوالي، دوام داشت و در اين روزها ، سلاطين بار عام مي دادند و نجباي بزرگ و اعضاي خاندان خود را به ترتيب مي پذيرفتند و به حاضران عيدي مي دادند . در روز اول سال، مردم زود از خواب برمي خواستند ، به كنار نهرها و قنات ها مي رفتند و خود را مي شستند و به يكديگر آب مي پاشيدند و شيريني تعارف مي كردند . صبح قبل از آنكه كلامي گويند ، شكر يا عسل مي خورند و براي حفظ بدن از نا خوشي ها و بدبختي ها روغن به تن مي ماليدند.
اما نوروز ، پس از مرگ جمشيد، نيز به حيات خود ادامه داد . در معنا ، نوروز ، از هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، اعراب ، ترك ها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت كرد كه مهم ترين جشن فرهنگي ميليون ها ايراني است كه در درون ايران زندگي مي كنند.
هفت سين
هفت سين ، هفت واژه كه با حروف « سين » شروع مي شوند نيز از سنت هاي جالب نوروز است . در زمان امروز ، هفت سين مشخصاً معاني استعاره اي خاص خود را دارد : سمنو ، جوانه هاي گندم كه طي مراسم خاصي پخته مي شود . سيب ، سنجد و سير . زرتشتيان ، اوستا ، كتاب مقدس آسماني خود را در رأس سفره هفت سين قرار مي دهند . تخم مرغ هاي رنگين ، گلاب ، سكه ، طلا ، ماهي قرمز در آب ، آينه ، شمع و هر يك از اين موارد سمبل و نماد تولد ديگر باره بهاران است . در اساطير ايراني در ارتباط با نوروز ، جوانه ي گندم و عناب ، نشانه و سمبل زايش ديگر باره بهاران است و سبزي ، سكه ، و سركه سمبل و نماد افكار نيك ، كردار نيك ، خدا پرستي ، نيك بختي ، جاودانگي و داد و دهش است كه به باور زرتشتيان ، زرتشت پيامبر، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است.
" جشن امردادگان "
امرداد روز در امرداد ماه که روز هفتم است جشن امردادگان می باشد و به تاريخ خورشيدی برابر ۳ امردادماه است اين جشن متعلق به امشاسپند امرتات که مظهر جاودانگی و تندرستی و دير زيستن است .قبل از هر چيز بايد درباره واژه اشتباه مرداد توضيح داده شود؛واژه اوستايی امرداد امرتاته amertata است که به معنای بی مرگی است و اگر الف آن را که پيشوند نفی است از قلم بياندازيم معنی آِن عوض شده و فرشته بيمرگی و جاودانگی به ديو نيستی و مرگ تغيير شکل می دهد .زيرا همانطور که امرداد به معنی بی مرگی است مرداد معنی مرگ می دهد .بنابراين شايسته است که اين کلمه را امرداد بخوانيم.بطوريکه در بحث امشاسپندان توضيح داديم اين فرشته نماينده آخرين مرتبه کمالاتست . صفات پاک فرشته امرداد و توجه او نسبت بآبادی زمين و پاکی و نظافت بطور مشروح بيان شد نظر بهمان صفات پاک و پسنديده است که ايرانيان اين روز را جشن می گرفتند و به شادی می پرداختند و خود را برای پيروی از فرشته مذکور آماده می ساختند .ابوريحان در صفحه ۲۵۰ ترجمه فارسی آثارالباقيه می نويسد ((مرداد ماه روز هفتم آن مرداد روز است و آنروز را بواسطه اتفاق افتادن دو اسم با هم جشن می گرفتند معنای مرداد آنست که مرگ و نيستی نداشته باشد مرداد فرشته ايست که بحفظ گيتی و تربيت غذاها و دواها که اصل آن نباتات است وزائل کننده گرسنگی و ضرر و امراض می باشد موکل است))نياکان ما در اين روز به باغها و مزارع خرم و دلنشين می رفتند و پس از نيايش به درگاه اهورامزدا اين جشن را با شادی و سرور در هوای صاف و در دامن طبيعت برگزار می کردند.جشن امردادگان بر تمامی ايرانيان فرخنده باد.
جشن مهرگان
شايد اين كه بيشتر تاريخنويسان بر مردمي بودن اين جشن قلم ميزنند، به اين سبب است كه مهرگان يادآور پيروزي بر بيداد و ستم زمانه بوده است. ابوريحان بيروني در التفهيم مينويسد:« مهرگان شانزدهمين روز از مهرماه و نامش مهر، اندرين روز آفريدون ظفر يافت بر بيورسب جادو، آنك معروف است به ضحاك و به كوه دماوند بازداشت و روزها كه سپس مهرگان است همه جشنند، بر كردار آنچه از پس نوروز بود.»
البته، از سال 1304 هجري شمسي، پنج روز پنجه(خمسه) از پايان سال حذف و شش ماه نخست ، 31 روزه شد و از آن پس روز آغاز جشن مهرگان به دهم مهرماه منتقل شد و تا روز رام ايزد ؛يعني شانزدهم مهرماه ادامه يافت .روز اول را مهرگان عامه و روز واپسين يا شانزدهم مهر را مهرگان خاصه ميناميدند. گزارشهايي نيز وجود دارند كه مهرگان پيش از اين نيز، در شش روز يا حتي در 30 روز برگزار ميشده است.
پيش از اين گفته شد، كه فر و شكوه مهرگان را ميتوان با نوروز سنجيد ، آنچنان كه در آثارالباقيهي بيروني از گفته سلمان فارسي آمده است :« ما در عهد زرتشتي بودن ميگفتيم، خداوند براي زينت بندگان خود ياقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بيرون آورد و فضل اين دو روز بر روزهاي ديگر مانند فضل ياقوت و زبرجد است بر جواهرهاي ديگر.»
شب يلدا
از لحاظ نجومي ، شب يلدا يا شب چله ، شب اول زمستان و درازترين شب سال است و فرداي آن با دميدن خورشيد روزها بزرگتر شده و تابش نور ايزدي افزوني مييابد . اين بود كه ايرانيان باستان، شب آخر پاييز و اول زمستان، را شب زايش مهر يا زايش خورشيد ميخواندند و براي آن جشن بزرگي برپا ميكردند . ريشه اين باور و اعتقاد برميگردد به گاهشماري و انديشههايي كه ايرانيان مهري دين از آن داشتند .
از منابع رومي ميدانيم كه پيروان و پاكان به تپهاي رفته ، با لباس نو و در مراسمي از آسمان ميخواستند كه آن « رهبر بزرگ » را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند كه نشانه زايش آن ناجي ، ستاره ايست كه بالاي كوهي پديدار خواهد شد به نام كوه فيروزي ،كه داراي درخت بسيار زيبايي بوده است .
ظاهرا پيش از مسيحي شدن روميان ؛ يعني 300 سال پس از زايش عيسي مسيح ، كليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت ، زيرا زمان تولد او دقيقا معلوم نبود . از اين روست كه تا امروز ، بابانوئل با لباس و كلاه موبدان ظاهر ميشود و درخت سرو و ستارهاي در بالاي آن هم يادگار مهريهاست . جالب اين است كه يلدا كلمهاي است سرياني به معناي تولد و به گفته ابوريحان بيروني آن را " شبزادان " ترجمه كردهاند .
آيين شب يلدا يا شب چله ، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه ، انار و شيريني و ميوههاي گوناگون است كه همه جنبههاي نمادي دارند و نشانه بركت ، تندرستي ، فراواني و شادكامي هستند . در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن كتاب حافظ مرسوم است و حاضران با انتخاب و شكستن گردو، از روي پوكي و يا پري آن ، آينده گويي ميكنند.
جشن سده
از اسطوره هاي جشن سده، تنها يكي به پيدايش آتش اشاره دارد، فردوسي مي گويد: هوشنگ ، پادشاه پيشدادي، كه شيوه كشت و كار، كندن كاريز، كاشتن درخت … را به او نسبت مي دهند، روزي در دامنه كوه ماري ديد و سنگ برگرفت و به سوي مار انداخت و مار فرار كرد. اما، از برخورد سنگ ها جرقه اي زد و آتش پديدار شد. هم در كتاب “التفهيم” و هم “آثارالباقيه” ابوريحان، از پديد آمدن آتش سخني نيست بلكه، آنرا افروختن آتش بر بام ها مي داند كه به دستور فريدون انجام گرفت و در نوروزنامه آمده است كه « “آفريدون … همان روز كه ضحاك بگرفت جشن سده برنهاد و مردمان كه از جور و ستم ضحاك رسته بودند، پسنديدند و از جهت فال نيك، آن روز را جشن كردندي و هر سال تا به امروز، آيين آن پادشاهان نيك عهد را در ايران و دور آن به جاي مي آورند.»
فردوسي آن را به هوشنگ نسبت مي دهد و ابوريحان بيروني و نوروز نام آ ن را از فريدون مي دانند و همچنين، رسمي شدن جشن سده به زمان اردشير بابكان منسوب گرديده است.
مورخان و نويسندگاني چون بيروني، بيهقي، گرديزي، مسكويه و … از شيوه برگزاري جشن سده در دوران غزنويان، سلجوقيان، خوارزمشاهيان، آل زياد و … تا دوره مغول بسيار نوشته اند.
امروزه در مازندران، كردستان، لرستان،و سيستان و بلوچستان؛ روستاييان و كشاورزان و چوپانان و چادرنشينان نزديك غروب يكي از روزهاي زمستان (آغاز نيمه يا پايان زمستان) روي پشت بام، دامنه كوه، نزديك زيارتگاه، كنار چراگاه و يا كشتزار آتشي افروخته و بنا بر سنتي كهن پيرامون آن گرد مي آيند، بدون آنكه نام جشن سده بر آن نهند.
ولي در كرمان جشن سده يا سده سوزي در ميان تمامي اقشار مردم كرمان، مسلمان، زرتشتي، كليمي … رواج دارد كه، همه ساله در دهم بهمن ماه، برگزار مي شود.
چنانكه از كتاب ها و اسناد تاريخي برمي آيد، جشن سده جنبه ديني نداشته و تمام داستان هاي مربوط به آن غيرديني است و بيشتر جشني كهن و ملي به شمار مي آيد و وارث حقيقي جشن سده نه فقط زرتشتيان، بلكه همه ايرانيان اند، ميراثي كه به بسياري از كشورهاي همسايه نيز راه يافت.
جشن اسفندگان
ايرانيان دوران باستان، همچون ساير اقوام همدوره خود، از گذشتههاي دور تحت تاثير و نفوذ مادر خدايان يا الهگاني بودهاند كه آنها را حمايت ميكردند. با آغاز پيامآوري اشوزرتشت، پرستش چندخدايي كنار نهاده شد و يكتاپرستي به معناي واقعي خود مطرح گرديد. اين فاصلهگرفتن از خدايان اساطيري بطور كامل نبوده و آدمي كه مجذوب قدرت بيزوال بانوخدايان اسطورهاي خود بود، با اقدامي جبراني بخشي از قدرت مافوق طبيعي زنانه، آنها را در قالبهاي دختر شاهپريان و داستانهاي روزمره خود جاي داده و قسمتي ديگر را هم به صورت زن برتر در ادبيات خود زنده ميكند و در يك كلام ميتوان گفت در جهانبيني انسان باستاني ابر انسان زن بوده است.
آناهيتا و اشي از جمله ايزدبانوهاي ايراني ميباشند. در ميان امشاسپندان، از لحاظ زبانشناسي زبان اوستايي، سه امشاسپند نخستين؛ يعني، وهومن – اشه وهيشته و خشتره وئيريه نرينه و سه امشاسپند بعد؛ يعني، سپنتهآرمئيتي و هئوروتات و امرتات از نظر لغوي، مادينهاند. از سوي ديگر با نگرشي ژرف در معناي اين سه نيروي اهورايي سپنتهآرمئيتي: مهرورزي افزاينده كه بعدها به شكل سپندارمذ يا اسفند تغيير شكل داده است در باور باستان، زمين نماد آن است.
هئوروتات: رسايي كه زايش، بالندگي و خروش آبها و چشمهها در ذهن ايراني يادآور اين نيروي خدايي است.
امرتات: بيمرگي و جاودانگي كه رويش و بالندگي گياهان و سبزينگي، نماد باستاني آن است.
ميتوان دريافت كه هسته اصلي اين سه امشاسپند، مهرورزي و عشق بيآلايش و ازخودگذشتگي و پروراندن و زايندگي است و نشان دهنده اهميت نقش زن و مادر در انديشه و باور انسان نخستين و ايرانيان باستان است. چنانكه، در ادبيات ايراني نيز مادر طبيعت، مام ميهن، … بسيار بهچشم ميخورد. اگر در باور ايراني مرد داراي قدرت مردانگي و تفكر و خردورزي بيشتري است، در برابر آن زن نيز داراي مهرورزي، عشق پاك، پاكدامني و ازخودگذشتگي فراوانتري است كه هر يك از اين دو به تنهايي راه به جايي نبرده و حتي روند پويايي گيتي را هم به ايستايي ميكشانند.
در زمانيكه در بسياري از سرزمينها و فرهنگهاي جهان باستان، دختر منفور خانواده بود و حتي گاهي پس از زايش بيدرنگ زنده زنده به گور ميرفت؛ در ايران باستان، زن همكار و همفكر مرد در زندگي زناشويي و حتي گاهي در زمينه حقوقي – ديني و مذهبي – جنگ و پهلواني بوده است و خوشبختي بشر وابسته به ميزان دانش و خرد انسان است نه جنسيت و قوميت و رنگ ونژاد.
آيا حضرت يعقوب بين پسرانش فرق ميگذاشت؟
اين روزها كه فليم حضرت يوسف عليه السلام پخش ميشود اين سوال ذهن كوچك بزرگ را پر كرده است كه چرا حضرت يعقوب، يوسف عليهمالسلام را از ساير فرزندان خود بيشتر دوست داشتند؟
آيا اين نوعي تبعيض نيست؟
در اين باره ابتدا بايد به چند مقدمه توجه کنيد
1- تبعيض ناروا، تفاوت بي دليل در رفتار است. به نوعي که اگر دو نفر مرتکب عمل واحدي شوند يکي را مورد تشويق قرار دهند ولي ديگري و کار خوبش را ناديده بگيرند. به طور طبيعي هر کس ممکن است در دل خويش و به دلائلي خاص به يکي يا برخي از فرزندانش بيش از ديگران علاقه داشته باشد اما اين علاقه نبايد در رفتار او چنان جلوه کند که موجب بر انگيختن حسادت ديگر فرزندان شود . همانگونه که دقت در چنين امري از امام باقر عليهالسلام مشاهده شده است؛ آن حضرت با اين که در دل به برخي فرزندان ديگرش مهر بيشتري داشت اما در عمل و رفتار پدرانه خود ميان آنان تفاوت نمي گذاشت.1
گاهي عامل تحريک حسادت فرزندان، عوامل بيروني مانند تفاوت رفتار والدين نيست بلکه عوامل دروني و ساختاري شخصيت هر فرد نيز مي تواند زمينه ساز چنين احساساتي شود.
2- تشويق يا تنبيه مناسب نسبت به هر يک از فرزندان به معني تبعيض قائل شدن ميان آنها نيست بلکه اگر بنا باشد به بهانه تبعيض قائل نشدن، فرزندي را که برجستگيهاي اخلاقي از خود نشان ميدهد يا کارهاي ارزشمند و شايسته، انجام ميدهد مورد تشويق قرار نداد و يا فرزند خاطي را متناسب با خطائي که ميکند تنبيه نکرد، با چنين رفتاري پيامي از عدم تفاوت ميان خوب کرداري و بد کرداري را به فرزندانمان دادهايم و در حقيقت با چنين عملي براي فرار از يک خطا به دامن خطاي بزرگتري افتادهايم و حق مسلم تربيت صحيح آنها را ضايع کردهايم .
3- گاهي عامل تحريک حسادت فرزندان، عوامل بيروني مانند تفاوت رفتار والدين نيست بلکه عوامل دروني و ساختاري شخصيت هر فرد نيز مي تواند زمينه ساز چنين احساساتي شود. مثلا دو برادر که هر دو به يک ميزان مورد مهر والدين هستند اما يکي از آنها به دليل توانمندني در روابط اجتماعي از دوستي با افراد بيشتري برخوردار است و ديگري نه . همين توانمندي گاهي به جاي اينکه موجب حرکت رو به رشد فرد ضعيف شود، با ضعف شخصيت او در هم ميآميزد و موجب بروز رفتارهاي ناهنجار ميگردد. چنين افرادي همواره به نوعي فرافکني مبتلا بوده و به جاي رو به رو شدن شجاعانه با ضعفهاي خويش ميکوشند تا با مقصر قلمداد کردن ديگران در ايجاد چنين رفتارهايي از مواجه شدن با نقائصشان فرار کنند. داستان نزاع قابيل با هابيل عليهالسلام - بر اساس آنچه قرآن بيان مي کند - نمونهاي از همين موارد است .2
بعد از اين مقدمات بر مي گرديم به پاسخ سؤال شما . در خصوص حضرت يعقوب عليهالسلام حرف قرآن چيزي است و آنچه در متون ديگر و يا برنامه هايي مانند سريال يوسف عليهالسلام نشان ميدهند چيز ديگر. در اين که علاقه يعقوب عليهالسلام به يوسف عليهالسلام و برادرش بيش از ديگران بود هيچ شکي نيست اما منشاء اين محبت نه زيبائي يا خردسالي آنها بلکه مشاهده آثار درک عميق، اخلاق حسنه، ايمان محکم و مهر و محبت فراوان آنان نسبت به سايرين بود. اين انتظار که يعقوب عليهالسلام در برابر محسنّات يوسف عليهالسلام و برادرش نبايد هيچگونه برخورد نوازشگر و تشويق آميز داشته باشد تا مبادا موجب تحريک حسادت ديگر برادران شود، انتظاري نا به جا و به دور از اصول اوليّه تربيت است. بنا بر اين، تفاوت معقولِ رفتار يعقوب عليهالسلام با يوسف عليهالسلام و برادرش نسبت به ساير برادران جاي ملامت نيست چرا که هرگز تبعيض ناروايي از سوي او نسبت به فرزندانش صورت نگرفته بود.
در اين که علاقه حضرت يعقوب به يوسف عليهالسلام و برادرش بيش از ديگران بود هيچ شکي نيست اما منشاء اين محبت نه زيبائي يا خردسالي آنها بلکه مشاهده آثار درک عميق، اخلاق حسنه، ايمان محکم و مهر و محبت فراوان آنان نسبت به سايرين بود.
قرآن منشاء حسادت فرزندان يعقوب عليهالسلام به يوسف را نه تبعيض نارواي يعقوب بلکه مشکل نقصان شخصيتي آنها معرفي مي کند و به وضوح مي گويد که آنان براي توجيه رفتار ناشايستشان به فرا فکني پرداخته و پدر را مقصر مي شمارند. إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلي أَبينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفي ضَلالٍ مُبينٍ. 3
برادران يوسف به جاي اين که دليل محبت بيشتر پدرشان به يوسف عليهالسلام و برادرش را در کمال شخصيت يوسف عليهالسلام و برادرش جستجو کنند و با تکميل همان ابعاد در وجودشان خود را نيز لايق همان مرتبه از محبت يعقوب عليهالسلام کنند دچار خود برتر بيني شده و با تحريک حسادت در هم آميخته و زمينه رفتارهاي ناهنجار بعدي را فراهم مي کنند . دقت کنيد که برادران يوسف براي توجيه منشاء حسادتشان با متهم کردن يعقوب عليهالسلام او را در گمراهي آشکار در محبتش به يوسف عليهالسلام و برادرش معرفي مي کنند. اين در حالي است که يعقوب عليهالسلام در خطابهاي مختلفش به فرزندانش همه آنها را با عنواني برابر مورد خطاب قرار مي دهد و با گفتن «يا بُنَيَّ» -اي پسران من- بدون اين که تفاوتي در اين جهت ميان يوسف يا برادرش بنيامين با ساير فرزندانش قائل شود همه آنها را با يک عبارت و کلام مورد نصيحت قرار مي دهد.
--------------------------------------------------------------------------------
1- فضائل الخمسة، ج 43، ص 127.
2- مضمون اين حديث در دهها روايت از طرق اهل سنت نقل شده است (احقاق الحق)، ج 10، ص 167.
3- سورهي يوسف، آيهي 8
---------------------------------------------------
|
|